عید 1392 ....... مدینه و مکه.
پسرک نازم برات مینویسم ازین سفر فراموش نشدنی تا همیشه یادت بمونه که یه روز با مامان و بابا رفتی به بهترین نقطه دنیا.
سه شنبه ششم فروردین 92 پرواز داشتیم به جده.همه 2 ساعت و 50 دقیقه ای که تو هواپیما بودیم خوابیدی و وقتی رسیدیم بیدارت کردیم.از جده تا مدینه رو هم تقریبا همشو خواب بودی.عزیز دلم اونقد که فکر میکردم اذیتمون نکردی. البته چون سرماخورده بودی بی حوصله بودی. فقط وقت نماز جماعت که میشد زیاد دوست نداشتی باهامون بیای .حق داشتی چون نماز جماعتای اونجا خیلی طولانیه و حوصلت سر میرفت.واسه همین منو بابایی اکثر وقتا نمازا رو نوبتی میرفتیم.غذا هم که اصلا نمیخوردی و من باز غصه میخوردم!
روزی که همه لباس احرام پوشیدیم که بریم مسجد شجره، واسه تو هم لباس سفیدایی که مامانجون دوخته بود تنت کردم. وای! شده بودی مثل فرشته کوچولوها !!! دورت بگردم عزیزم...
شبی که رسیدیم مکه و بهت گفتیم اومدیم اینجا که بریم زیارت خونه خدا ، تا فرداشبش که تونستیم تورو با خودمون ببریم که کعبه رو ببینی ، مدام نق میزدی که خونه خدا پس کجاست؟ چرا الکی گفتی میریم پیش خونه خدا ؟
تا اینکه رفتیم و کعبه رو دیدی و خیلی خیلی خوشحال شدی.
وقتی با ذوق و شوق واسم تعریف میکردی که با بابایی رفتم و دیوار خونه خدا رو بوسیدم...یا وقتی میگفتی منم رفتم مثل مردم دور خونه خدا چرخیدم...تموم خستگیم از تنم در میرفت.
ولی 5-6 روزی که مکه بودیم دیگه حسابی خسته شده بودی و مدام بهونه اتاقتو اسباب بازیهاتو میگرفتی! بهونه شبکه پویا....بهونه کنترل تلویزیون خونه خودمون!!! و ... خلاصه معلوم بود که حسابی دلت واسه خونه تنگ شده!
ارشیای نازم! دو روز آخر مسافرتمون مریض شدی و من مردمو زنده شدم! فکر کنم گرمازده شده بودی . ولی با این حال خدا رو شکر میکردم که روز آخر مریض شدی و بازم خدارو شکر روزی که داشتیم برمیگشتیم خوب شده بودی.
یکشنبه 18 /1/92 هم برگشتیم تهران . این سفری که بیشتر مثل یه رویا بود تموم شد و من هنوز مات و مبهوت کعبه و بقیع و گنبد خضرا ....
بعدا میام با عکسای پسر نازم!


عید 1392 ....... مدینه و مکه.
